در بازار رقابتی امروز، جذب مشتری بهتنهایی نمیتواند تضمینکننده موفقیت یک برند باشد. مشتری ممکن است یکبار به دلیل قیمت، تخفیف، تبلیغات یا حتی در دسترس نبودن گزینههای دیگر از یک برند خرید کند؛ اما زمانی میتوان از شکلگیری یک رابطه پایدار صحبت کرد که تجربههای تکرارشونده و رضایتبخش، او را به انتخاب دوباره همان برند سوق دهد.
به همین دلیل، تجربه مشتری و وفاداری مشتری دو مفهوم جدا از هم نیستند؛ بلکه میتوان آنها را دو مرحله از یک مسیر دانست. تجربه مشتری در نقاط تماس مختلف با برند شکل میگیرد و اگر این تجربه در طول زمان کیفیت قابل قبولی داشته باشد، میتواند به اعتماد، ترجیح برند و در نهایت وفاداری منجر شود.
گزارش سال ۱۴۰۴ اکالا نیز با بررسی رفتار خرید مشتریان، دادههایی ارائه میدهد که این ارتباط را از زاویهای عملیتر نشان میدهد. مطابق گزارش سال ۱۴۰۴ اکالا، وفاداری به برند بر اساس سهم مشتریانی سنجیده شده که در یک گروه کالایی، تمام خرید خود را از یک برند انجام دادهاند. بنابراین، وفاداری در این گزارش بیش از آنکه صرفاً یک نگرش ذهنی باشد، از طریق رفتار واقعی خرید مشتری بررسی شده است.
تجربه مشتری از کجا شروع میشود؟
تجربه مشتری مجموعهای از تمام برخوردهایی است که یک فرد با برند دارد؛ از زمانی که برای نخستینبار نام یک برند را میبیند تا جستوجوی محصول، مقایسه قیمت، ثبت سفارش، دریافت کالا و حتی مواجهه با پشتیبانی پس از خرید.
در هر یک از این نقاط تماس، مشتری اطلاعاتی درباره برند دریافت میکند و بر اساس مجموع این تجربهها، تصمیم میگیرد که آیا دوباره به سراغ آن برند برود یا گزینه دیگری را امتحان کند.
برای مثال، در یک فروشگاه آنلاین، تجربه مشتری فقط به ظاهر اپلیکیشن محدود نمیشود. تنوع محصولات، دقت اطلاعات، قیمت، موجودی، سرعت ارسال، کیفیت بستهبندی، نحوه پاسخگویی به مشکل و حتی سادگی فرایند خرید، همگی بخشی از تجربه مشتری هستند.
اگر این تجربه در چند خرید متوالی مثبت باشد، احتمال اینکه مشتری برند را بهعنوان یک گزینه قابل اتکا در ذهن خود تثبیت کند بیشتر میشود. در این مرحله، تجربه مشتری دیگر فقط یک شاخص مربوط به رضایت نیست؛ به یکی از پایههای شکلگیری وفاداری تبدیل میشود.
وفاداری فقط به معنی «دوست داشتن» برند نیست
یکی از نکات مهم درباره سنجش وفاداری این است که این مفهوم را باید در رفتار مشتری نیز جستوجو کرد. مطابق گزارش سال ۱۴۰۴ اکالا، وفاداری بر اساس رفتار واقعی خرید مشتری تعریف شده است؛ به این معنا که هرچه سهم مشتریانی که تمام خرید خود را از یک برند انجام میدهند بیشتر باشد، وفاداری به آن برند نیز بالاتر در نظر گرفته میشود.
این تعریف یک نکته مهم برای کسبوکارها دارد: وفاداری باید در رفتار مشتری قابل مشاهده باشد.
ممکن است مشتری از یک برند تصویر مثبتی داشته باشد، اما همچنان هنگام خرید میان چند برند جابهجا شود. در مقابل، مشتری وفادار در عمل انتخاب خود را تکرار میکند. بنابراین، برای سنجش وفاداری نباید فقط به این سؤال توجه کرد که «مشتری درباره ما چه احساسی دارد؟»؛ بلکه باید پرسید «مشتری در موقعیت واقعی خرید چه انتخابی میکند؟»
از این منظر، تجربه مشتری میتواند زمینهساز وفاداری باشد، اما میان این دو یک مرحله مهم نیز وجود دارد: اعتماد. مشتری باید در نقاط تماس مختلف تجربهای داشته باشد که به او اطمینان دهد انتخاب دوباره برند، تصمیم کمریسکتری است.
یک نکته مهم: وفاداری همیشه به معنی بیتوجهی به قیمت نیست
یکی از دادههای قابل توجه گزارش اکالا، مقایسه «وفاداری به برند» و «حساسیت به قیمت» در گروههای مختلف کالایی است.
مطابق گزارش سال ۱۴۰۴ اکالا، محصولاتی مانند تنماهی با ۹۷ درصد، خرما با ۹۶ درصد و رب با ۹۶ درصد در میان بالاترین سطوح حساسیت به قیمت قرار گرفتهاند. در مقابل، در بخش وفاداری به برند، گروههایی مانند بهداشت جنسی با ۹۵ درصد، مواد غذایی کودک با ۸۸ درصد، پوشک کودک با ۸۲ درصد، کشک با ۸۶ درصد و سوسیس و کالباس با ۶۴ درصد بالاترین میزان وفاداری را نشان دادهاند.
این تفاوت نشان میدهد که وفاداری مشتری را نمیتوان صرفاً با قیمت توضیح داد. در بعضی دستهها مشتری ممکن است نسبت به قیمت حساس باشد و در دستهای دیگر، انتخاب خود را بیشتر بر مبنای اعتماد، تجربه قبلی، کیفیت ادراکشده یا اطمینان از محصول تکرار کند.
برای کسبوکارها، این موضوع اهمیت زیادی دارد. کاهش قیمت ممکن است در کوتاهمدت خرید ایجاد کند، اما تجربهای که باعث شود مشتری برند را در دفعات بعد نیز انتخاب کند، میتواند رابطهای پایدارتر ایجاد کند.
تجربه خوب چگونه به وفاداری تبدیل میشود؟
میتوان این فرایند را به شکل سادهای توضیح داد: تجربه مثبت و رضایتبخش در طول زمان میتواند اعتماد مشتری را افزایش دهد و اعتماد نیز احتمال انتخاب دوباره برند را بیشتر میکند. تکرار این انتخابها در نهایت میتواند به شکلگیری وفاداری منجر شود.
البته این مسیر برای همه مشتریان و همه صنایع یکسان نیست. اما یک تجربه خوب میتواند چند مانع مهم در مسیر خرید دوباره را کاهش دهد.
وقتی مشتری محصول مورد انتظارش را دریافت میکند، سفارش بهموقع میرسد، قیمت و اطلاعات محصول شفاف است و در صورت بروز مشکل پاسخ مناسبی دریافت میکند، احتمال شکلگیری اعتماد افزایش پیدا میکند. اگر این تجربه در دفعات بعد نیز تکرار شود، انتخاب برند برای مشتری به تصمیمی آشنا و کمریسک تبدیل میشود.
از طرف دیگر، یک تجربه منفی میتواند همین مسیر را معکوس کند. تأخیر در ارسال، قیمتگذاری نامناسب، کیفیت پایین محصول یا پاسخگویی ضعیف ممکن است باعث شود مشتری نهتنها خرید بعدی خود را از دست بدهد، بلکه تجربه خود را با دیگران نیز به اشتراک بگذارد.
اینجاست که تجربه مشتری از یک مسئله داخلی سازمان خارج میشود و به بخشی از گفتوگوی عمومی درباره برند تبدیل میشود.
سوشال لیسنینگ؛ شنیدن تجربهای که مشتری بیان میکند
کسبوکارها برای مدیریت وفاداری مشتری باید بدانند مشتریان واقعاً چه تجربهای از برند دارند. نظرسنجیها و دادههای داخلی مانند نرخ خرید مجدد میتوانند بخشی از این تصویر را نشان دهند، اما بخش دیگری از تجربه مشتری در شبکههای اجتماعی بیان میشود؛ جایی که مشتری درباره کیفیت محصول، قیمت، ارسال، پشتیبانی و تجربه واقعی خود صحبت میکند.
سوشال لیسنینگ میتواند این بخش از صدای مشتری را قابل مشاهده و تحلیل کند.
با بررسی حجم گفتگوها، احساسات، موضوعات پرتکرار و واکنش کاربران به نقاط تماس مختلف برند، میتوان فهمید کدام بخش از تجربه مشتری باعث رضایت شده و کدام بخش مانع شکلگیری اعتماد و خرید دوباره است.
برای مثال، اگر دادههای سوشال لیسنینگ نشان دهند که بخش قابل توجهی از گفتگوهای منفی یک برند به تأخیر در ارسال مربوط است، مسئله فقط «احساس منفی در شبکه اجتماعی» نیست؛ بلکه میتواند نشانهای از یک نقطهضعف در تجربه مشتری باشد. اگر پس از اصلاح فرایند ارسال، حجم این گفتگوها کاهش پیدا کند و همزمان نشانههای مثبت بیشتری در گفتگوها دیده شود، میتوان تغییر تجربه مشتری را از طریق دادههای شبکه اجتماعی نیز دنبال کرد.
در نهایت، وفاداری مشتری از یک خرید موفق شکل نمیگیرد؛ حاصل مجموعهای از تجربههای موفق و قابل تکرار است. مطابق گزارش سال ۱۴۰۴ اکالا، وفاداری را میتوان در رفتار واقعی مشتری و انتخابهای تکرارشونده او مشاهده کرد. برای کسبوکارها، گام بعدی این است که بفهمند چه چیزی این انتخاب را میسازد و چه چیزی آن را از بین میبرد. سوشال لیسنینگ در همین نقطه اهمیت پیدا میکند: تبدیل صدای مشتری به دادهای برای شناخت تجربه، شناسایی نقاط اصطکاک و در نهایت ساختن رابطهای که مشتری را به انتخاب دوباره برند نزدیکتر میکند.
